پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

90.10.25

                  چه شیرین بود روزی که خدا تو را از بین فرشته انتخاب کرد وچه شیرین تر شد زندگیمان زمانی که تو را در آغوش گرفتم ،منت برسر تقویم گذاشتی وسال 90 را سرافراز کردی ،زمستان را خجالت زده ودی را سربلند وعدد25 را تا ابد شرمنده ی خودت کردی. روز تولدت با شکوه ترین روز هستی است روزی که آفریدگار تو را به ما هدیه داد. وبالاخره دخمل شیطونم در ساعت 8:40 دقیقه صبح روز 90.10.25باکمک دکتر زهره جرجانی چشمان زیبایش را به این دنیا گشود.     ...
11 مرداد 1391

آرزوی مامان وبابا در شب آرزوها...

  امشب شب آرزوها لیله الرغائب... پرنیای عزیزم من وبابایی در این شب عزیز آرزوهای زیادی داریم که مهمترین اون اینه که تو دختر ناز ما همیشه خنده روی لبات باشه وهیچ وقت غم و غصه به سراغت نیاد سعادت وسلامت تو آرزوی ماست. ...
9 مرداد 1391

این چند ماه...

این لباس رو مامان جون فاطمه برات از مشهد آورد سال90 مامان جون از جبهه اینم مادر جون مامانی برات از مکه آورد فکر کنم سال90بود اینم عمو مرتضیاز مشهد سال89 این 30 تا هم عمو مرتضی بازم از مشهد سال 90تو هنوز به دنیا نیومده بودی اینم خاله ناهید از مشهد 1391 اینم خاله اقدس از مشهد 1391 اینم عمو مرتضی از مشهد1391 اینم مامان جون فاطمه از مشهد1391 اینم عمو مجید از مکه1391 ا اینم هستی از مشهد1390   چند تاش رو هم هنوز عکس نگرفتم وقتی گرفتم می ذارم ...
3 مرداد 1391

آغون آغون....

چند وقته که روز ها با بابایی و مامانی میشینیم صحبت کردن و دردودل ،من کلی تمرین کردم تا بالاخره تونستم اولین آغون آغون هامو بگم .خدایا چقدر حرف زدن سخته یک کلمه که می خوام بگم اینقدر به خودم می پیچمتا بالاخره به زبون بیاد  تازه بعدش فقط خودم فهمیدم چی گفتم.نمی دونم این مامانی و بابایی این همه نیرو رو از کجا میارن دائم با من حرف می زنند؟ دوست دارم تو بحث هاشون شرکت کنم البته من که یک کلمه آغون می گم اونا یک ساعت قربون و صدقه ام می رن،حالا دارم تمرین می کنم برا مامان وبابا گفتن،یه وقتها به زبونم میان ها ولی نمی دونم چرا دوباره یادم می ره؟ واقعا حرف زدن کار شگفت انگیز وسختیه... اینم عکس های من هنگام سخنرانی. ...
31 تير 1391

ناب ترین احساسها...

    تقدیم به میوه ی دلم پرنیا ... می بوسمت                                    می خندی وقتی که می خندی                         زندگی جاری می شود به چشمانم که خیره می شوی      معصومیت نگاهت مرا تا آسمان می برد گریه که می کنی                        ...
29 تير 1391